خداوند بنده اش را کافیست
خداوند بنده اش را کافیست
خداوند بنده اش را کافیست
.....
واسطه ام برای آشتی با تو توحید است (صحیفه سجادیه)
من هنوز یکتا پرستم
تو میدانی نفسی که
مرده را زنده میکند
از کجا طلب کنم؟؟؟؟؟!!!!
-عباس معروفی-
عیسی دمی کجاست که ....... ؟؟؟؟
عشق همانگونه كه تاج بر سرتان می گذارد، به صليبتان می كشد.
....
عشق، شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می كند.
می كوبدتان تا برهنه تان كند.
سپس غربا لتان می كند تا از كاه جداتان كند.
آسيابتان می كند تا سپيد شويد.
ورزتان می دهد تا نرم شويد.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضيافت مقدس ِ خداوند، نانی مقدس شويد.......
- جبران خلیل جبران-
این منم
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم !
-شاملو-
i cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg. The
phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde
Uinervtisy, it dseno't mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are, the
olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit
pclae. Teh rset can be a taotl mses and you can sitll raed it whotuit a
pboerlm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by
istlef, but the wrod as a wlohe. Azanmig huh? yaeh and I awlyas tghuhot
slpeling was ipmorantt! if you can raed tihs forwrad it.
گل
یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید
من ولی منتظر بارانم
(عمران صلاحی)
بی هیچ بهانه ای انگیزه ای برای نوشتن در اینجا نداشتم .
فکر کرده بودم که باید بخوانم بخوانم بخوانم تا توشه جمع کنم برای نوشتن
اما دیدم که کم کم دارد نوشتن هم یادم می رود مثل خیلی عادت های خوب دیگری که داشتم و یادم رفته است .
حالا می خواهم باز بنویسم ... یعنی سعی میکنم که باز بنویسم هرچند که نوشته هایم به هیچ دردی نخورد .
من زنده ام
بالاخره بعد از 2 ماه بالاخره سه شنبه 28 شهریور دکترم مرا عمل کرد و کیسه پلیکانی که یک شبه روی گردنم به وجود آمده بود را کند. حالا قراره یه آزمایشگاه معتبر ماهی های توش را آزمایش کنه.
در مورد این بیماری یه کمی بعدا توضیح می دهم.
http://www.sickkids.on.ca/otolaryngology/EducationalMaterial/Neck_Masses_and_Sinuses/brcyst.asp
اونی که من داشتم از این عکسه کلی هم بزرگ ترشده بود . کم کم می تونستم توش نهنگ هم ذخیره کنم .
تا 4 شنبه مرخصی دارم و آزادم ولی حالم خیلی خوب نیست. دیروز تلفنی به رئیسم گفتم که تا شنبه نمی آیم ... تازه گی ها آفتاب از کرانه غربی طلوع می کند و مهربان شده، موافقت کرد. فقط خدا کند جوجه اردک زشت حاظر بشود بیاید جای من اضافه کاری ... با این حال نمی توانم 12 ساعت متوالی کار کنم . همه اش خوابم خواب غفلت. روزه نمی گیرم اولین سال هست ... خیلی هم حسش را ندارم ... یعنی کلا حس هیچ چیز را ندارم ... هر 6 ساعت یک مشت قرص می خورم. دلم می خواست می اومدم ولی خوب امسال مثل اینکه کرام الکاتبین حساب کتابا رو دقیق کرده بودند ما رو راه ندادند .
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است. (البته اینجا منظور از "حوض ماهی ها" اصلا کیسه پلیکان من نیستااااا !!! ) 
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت............



نه !
نه !
نه !
خدای من نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سخني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست
مي وزد از سر اميد، نسيمي؛
ليك تا زمزمه اي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به روش
ناروني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست ......
شاملو
سعی می کنم باشم
سالی که نکوست از بهارش پیداست:

ان شاءالله همگی سال خوبی پیش رو داشته باشید
سر شار از شادی و سلامتی و پیروزی و ... هرچی دیگه که آرزو دارید .
آنچه زنان می خواهند
آنچه زنان ایران می خواهند، خیلی پیچیده نیست. آنها خواستار تغیراتی در قوانین هستند که یک زندگی "کمتر تبعیض آمیز" را برای آنها تامین کند. اجازه دهید بدون تفسیر و توضیح بیشتر، مروری بر مصادیق اعتراض زنان ایرانی در قوانین کشورشان داشته باشیم. زنان ایرانی می خواهند:
1- سن ورود به مسوولت جزایی دختران و پسران به 18 سالگی برسد. اکنون دختران از 9 سالگی و پسران از 15 سالگی مسئول شناخته می شوند و در صورت ارتکاب جرم می توان آنها را مانند بزرگسالان مجازات کرد. (تبصره 1 ماده 1210 قانون مدنی و تبصره 1 ذیل ماده 49 قانون مجازات اسلامی)
2- مردان نباید اختیار داشته باشند تا همسر خطا کار (متهم به "خیانت") را به قتل برسانند و از مجازات در امان بمانند. بنابرخواسته زنان ماده 630 قانون مجازات اسلامی دیگر قابل تحمل نیست.
3- اینکه خون بها (دیه) زنان نصف مردان است بیش از این تحمل نمی شود. در قانون مجازات اسلامی تأکید شده هر گاه مردی زنی را به قتل برساند و قاتل محکوم به قصاص (اعدام) بشود، او را اعدام نمی کنند مگر آنکه خانواده زنی که به قتل رسیده نصف دیه (خون بها) را به قاتل بپردازد. این تبعیض در شکم مادر شامل حال زنان می شود. یعنی از آن هنگام که اندام های جنسی شکل می گیرد و جنین چهار ماهه می شود، خون بهای جنین مؤنث در صورت سقط جنین نصف خون بها جنین مذکر است (موارد 209 و 210 و 273 و 487 و 300 و 301 قانون مجازات اسلامی). در سایر موارد هر گاه ضمن قتل غیر عمد مانند تصادف رانندگی انسانی از بین برود، مرتکب قتل غیر عمد به پرداخت خون بها محکوم می شود. اما اگر مقتول زن باشد خون بهای او نصف خون بها یک مرد است.
4- اگر پدر و جد پدری فرزند یا نوه خود را به قتل برساند قصاص نمی شود و فقط قاتل را به پرداخت خون بها محکوم می کنند. این در حالی است که در قوانین ایران مجازات قتل عمد اعدام است. نیک پیداست که قانون گذار پدر و جد پدری را مالک جان فرزند ونوه می شناسد. این درجه از رأفت و محبت نسبت به مردانی جانی در حق زنان مراعات نمی شود. اگر مادری فرزند خود را بکشد البته قصاص خواهد شد. (ماده 220 قانون مجازات اسلامی)
5- حق مردان بر طلاق زن حق نامحدودی است به این معنا که وقتی مردی اراده می کند زنش را طلاق بدهد مکلف نیست در دادگاه دلیل ومدرک ارائه دهد. دادگاه مجاز نیست از او دلیل و مدرک بخواهد. مرد برای طلاق زن دارای قدرت مطلقه است. (موارد 1133 و 1130 قانون مدنی) زن درخواسته طلاق فاقد چنان اختیاراتی است. او باید مدارک و دلایل کافی به دادگاه ارائه دهد. در بیشتر موارد هنگامی موفق می شود طلاق بگیرد که همه حقوق مالی خود را به شوهر ببخشد و گاهی فزون بر آن چیزی هم به شوهر اهدا کند.
6- زنان در هر سن وسالی که باشند چنانچه بخواهند برای نخستین بار ازدواج کنند باید رضایت کتبی و رسمی پدر یا جد پدری یا موافقت دادگاه را ارائه دهند. مردان از 15 سالگی به بعد می توانند با اراده آزاد بدون جلب رضایت پدر یا جد پدری با هر دختری که بخواهند ازدواج کنند. (مواد 1043 و 1044 قانون مدنی)
7- مجازات سنگسار که خاص زنان یا مردان متأهل است که مرتکب زنا می شوند خدشه ای است بر کرامت انسانی مردان و زنان ایرانی. نظر به اینکه بنا بر علل گوناگون ، بیشتر زنان هستند که در معرض مجازات سنگسار قرار می گیرند، زنان برخواست مشروع خود تأکید دارند و حذف این مجازات را از قوانین جزایی کشور مطالبه می کنند. (مواد 83 و 84 و 012 و 104 قانون مجازات اسلامی)
8- زنان فاقد حق سرپرستی بر فرزندان صغیر خود هستند. حال آنکه پدر و جد پدری می توانند درباره تمام امور مالی آنها تصمیم گیری کنند. حتی اگر ما در ملک و مالی را به فرزند صغیر منتقل کرده باشد، اختیاری نسبت به فروش آن مال ندارد. پدر و جد پدری می توانند به استناد قانون، آن ملک و مال را بفروشند و پول حاصل از فروش را هر گونه که بخواهند مصرف کنند. (ماده 1180 و 1181- 1183 قانون مدنی)
9- زنان امنیت مالی در زندگی زناشویی ندارند. شریک مال شوهر نیستند. بعد از طلاق اگر شاغل نباشند به فقر و استیصال مبتلا می شوند. مهریه و اجرت المثل را فقط معدودی از زنان می توانند دریافت کنند. اکثریت دیناری دستشان را نمی گیرد و در بیوگی زندگی فلاکت باری را تحمل می کنند. این وضعیت قابل دوام نیست و آسیب پذیری های اجتماعی زنان یکی از تبعات آن است.
10- قوانین ناظر بر ارث نسبت به زنان در جایگاه همسر یا فرزند دختر غیر منصفانه است. زن از اعیانی و اموال منقول و نقدینه شوهر تا میزان یک هشتم ارث می برد. اما از زمین و عرصه ارث نمی برد. تازه اگر مردی بیش از یک زن داشته باشد، همین اندک سهم الارث بین زنان تقسیم می شود. یعنی یک هشتم اموال نقد و منقول شوهر را متناسب با تعداد زنان تقسیم بر دو یا سه یا چهار می کنند. فرزندان دختر سهم الارث شان از پدر یا مادر نصف سهم الارث فرزند پسر است. این قوانین تبعیض آمیز زنان را به ستوه آورده است. زنان روستایی و کشاورز از قوانین ظالمانه و تبعیض آمیز ناظر بر ارث بسیار ستم می بینند. آنها که بیشتر امور کشاورزی را در مناطق مزروعی به عهده دارند به علت قوانین ناظر بر ارث فقط در حدود یک صدم زمین های زراعی در مالکیت شان است. این را می گویند قانون؟ زنی که 50 سال روی زمین زراعی شوهر کار کرده، همین که شوهر چشم بر هم می گذارد، او را از زمین جدا می کنند. چرا؟ چون به استناد قانون زن از زمین ارث نمی برد. (مواد 946 و 947 و 949 و 942 و 913 و 907 قانون مدنی)
11- مردان طبق قانون می توانند تا 4 زن دایم و بسیار زنان موقت را در عقد نکاح خود داشته باشند. زنان ایرانی در قرن 21 میلادی تن به این حقارت قانونی نمی دهند و هر طور شده در منازعه وسیع با قوانین تبعیض آمیز پیش می روند. (ماده 942 قانون مدنی)
12- زنان حق ندارند تابعیت خود را به فرزندانشان تفویض کنند. کم نیستند بچه های بی تابعیت و فاقد شناسنامه و محروم از تحصیل که همه را قانون گذار به این روز سیاه نشانده است و مادران شاهدان مظلومی هستند بر این ظلم و جور و بیداد. (ماده 976 قانون مدنی)
13- زنان در صورت مرگ همسر هر گاه جد پدری فرزندان شان زنده باشد دست نشانده و اسیر او می شوند. چون جد پدری به خودی خود جای پدر را در سرپرستی بچه ها (نوه ها) می گیرد و مادر بخصوص در امور مالی فرزندان صغیر هیچکاره می شود. (ماده 1217 و 1194 قانون مدنی)
14- قانون اساسی جمهوری اسلامی زنان را در مجلس شورای اسلامی می پذیرد. اما در دیگر مقامات مهم سیاسی که مستلزم ورود به رقابت های انتخاباتی است، مانند رئیس جمهور شدن آنها را راه نمی دهد و درهای ورود به سایر حوزه های زمامداری را با تأکید بر انواع شرط ها از قبیل مجتهد بودن و مانند آن در عمل بسته است.
15- در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران فقط و فقط یک منبع برای قانون گذاری به رسمیت شناخته شده است. این منبع عبارت است از مبانی اسلامی یا ضوابط فقهی یا احکام شریعت. چگونه می توان درون این مدار بسته راهی پیدا کرد برای رفع تبعیض از زنان؟ این راه را باید همان کسانی پیدا کنند که حافظ و پاسدار قانون اساسی شده اند. زنان نمی دانند با وجود اصل 4 قانون اساسی چگونه می توانند کمال انسانی خود را در قوانین کشوری انعکاس دهند. اگر با وجود قانون اساسی کنونی، رفع تبعیض میسر است، عموم فقها به عهده شان است در این راه فوراً گام بردارند. اگر هم از عهده شان خارج است، مردم را در انتخاب یک جایگزین که بتواند زنان و خواسته هاشان را پشتیبانی کند آزاد بگذارند.
16- زنان با هدف متعهد ساختن حکومت به تأمین خواسته ها لازم می دانند دولت ایران به کنوانسیون رفع تبعیض از زنان بپیوندد و قوانین داخلی را متناسب با مواد این کنوانسیون اصلاح کند.
بی گمان آنچه زنان می خواهند از این 15 مورد بیشتر است. فقط چند نمونه ذکر شد. با این تأکید که: زنان خود را با قوانین تبعیض آمیز تطبیق نمی دهند. این قانون گذار است که یا باید خواسته های زنان را منعکس کند یا کنار برود و کار را به کاردان بسپارد.
مهر انگیز کار
۸ مارس
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و نا توانی این دستهای سیمانی۱
دیروز 8 مارس بود، روزي كه زنان سراسر دنيا آن را به عنوان روز كسب آزادي براي زنان جهان، گرامي مي دارند. در اين روز در كشورهاي مختلف، به زنان هديه داده مي شود و به آنان تبريك مي گويند و اين روز را به جشن ملي تبديل مي كنند و زنان را، بخاطر استقامت و فعاليت هر چه بيشتر مي ستايند.

ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابر های سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند ۲
نجات دهنده در گور خفته است۳
--------------------------------
۳،۲٬۱ فروغ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
اون روز هر چی گشتم دنبال عکسهای مراسم پر شکوه (!!!) روز زن چيزی پيدا نکردم اما امشب اينجا چند تا عکس و کلیپ ديدم و متاثر تر از قبل شدم ...
کنکور ارشد تا روز شنبه و استرس و دلهره اش و مصاحبه این شرکت و اون اداره همه اش بهانه است واسه تاخیرم در به روز کردن اینجا
منو بدون اینکه هیچ بهانه و دلیلی بیارم ببخشید!
از نیما :
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری ست
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در
می گوید با خود:
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
غم این خفته ی چند...
این خفته ی چند....
خواب در چشم ترم ....
در چشم ترم ....
حُمقِ حماقتِ حُمقاء
خدایی این عکس رو که نگاه می کنید و نوشته این آقا ( این خبرنگار مسلمان !!!!!!!!!)رو که می خوانید، چه احساسی بهتون دست میده ؟

و اون محمد ِ مهربونی که از پشت بام خونه ها بر سرش خاکستر می ریختند و هیچ گاه لب به هیچ دشنامی نگشود، اسوه ما مسلمان هاست آره ؟
لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجوا..
(21 احزاب)
و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اعمالنا و لکم اعمالکم سلامٌ علیکم
سامرا





من هم کنار همه ......

به من بگو
خدايی هست که فریادها رو بشنوه
١
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم
کفا بک ان ذلا ان تعیش ترغما
اگر زنده بمانم از زندگی ام پشیمان نیستم ، و اگر بمیرم کسی مرا سرزنش نخواهد کرد.اما تو!شایسته ات همین است که با خواری زندگی کنی و در آستانه قدرت ظالمانه دماغت به خاک مالیده شود.
این جمله مسیح توی گوشمه:
همیشه راهی رو پیش بگیر که رهروان کمتری داره!!!!
٢
چه سعادتی ست
هنگامی که برف میبارد
دانستن این که
تن پرنده ها گرم است.
!Merry Christmas
و جعلنی مبارکاً این ما کنتُ ۱
و السلامُ علیّ یوم ولدتُ و یومَ اموت و یوم اُبعثُ حیّا ۲
تولد حضرت عیسی به همه مون مبارک.
اما
عيسا دمي کجاست که احياي ما کند
؟؟؟
----------------------------------------------------------------
۱- و مرا هر جا که باشم مبارک گردانیده (مريم ۳۱)
۲- و درود بر من در روزی که زادم و در روزی که درگذرم و روزی که زنده بر انگیخته شوم. (مريم ۳۳)
و برّزت الجحیم لمن یری
و جهنم برای هر که در نگرد آشکار شود.
رفته است آن تبر دار دیروز پای بتهای معبد بیفتد۱
گاهی آدم دلش می خواد دستی دستی خودش رو نابود کنه .
مثل وقتی می دونی سیگار بده و می کشی
مثل وقتی اشک و بازی minesweeper داره چشمهاتو کور میکنه باز می شینی تا صبح گریه می کنی و بازی می کنی.
مثل وقتی از همون اول اول راه می دونی اشتباه داری می ری ولی بر نمی گردی
اصلا حتی یه لحظه هم توقف نمی کنی .
مثل وقتی میدونی تموم وقتت داره به بیهودگی می گذره ولی باز از تو رخت خواب بیرون نمی آیی.
اینا یعنی خودکشی تدریجی
تمام این کارا رو حالا دارم می کنم .... یه عالمه کار دیگه که حالا یادم نیست
به غیر از اون سیگار
اون هم چون کسی ندارم بده دستم واسه اولین بار که بعد خودم تنها هم که شده تا تهش برم !
یه روز _نه ببخشید شب بود_ ایستادم و گفتم _نه ببخشید نشسته بودم_ می خوام از این به بعدش رو مثل گاو زندگی کنم می فهمی ؟
اونقدر آروم که دنیا زیر و رو شه آرامش من تکون نخوره !
گاو نشدم ... گفت که تو نمی تونی ...حالا بوتیمارم ...
نشستم لب این دریا و این قدر غصه می خورم تا بمیرم
تا بمیرم
تا بمیرم
گفتم که من اگه رفتم دیگه هیچ وقت هیچ وقت بر نمی گردم مثل بارون !گریه کنم که به من بازگرد.
- راه باز جاده دراز
- لا اکراه فی الدین
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
شراب تلخ می خواهم ...
شراب تلخ...
حالم از صداقتت به هم می خوره خانم
حالم به هم می خوره از اینهمه نخوتت
حالم به هم می خوره از این همه ضعیف بودنت در مقابل همه چی
و این همه سر تق و لجباز بودنت حتی تو نابود کردن خودت !
کجاست خداتون
همون خداتون که قرار بود کشتی که می شکنه وسط اون آب ها به داد آدم برسه
کجایت اونی که به آدم نزدیکه حتی نزدیک تر از این رگم که حالا داره زیر این هدست _که داره گوشمو کر میکنه : تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه ...با صبوری با من دل خسته..._ له می شه (حالا بگین آخه آدم ! کسی هد ست شو می ذاره رو گردنش؟؟؟)
آهای خدا
تو که نشستی اون بالا داری به همه چی نگاه می کنی
همه صدا ها رو هم می شنوی
حتی صداهای تو قلب آدما
می شنوی خدا ؟؟؟؟؟
می شنوی ؟؟؟
می شنوی؟؟
جهنم هم خدا داره
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ای همه هستی ز تو آیا تو هم هستی۲
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
--------------------------------------------------------------------------------------------
۱- محمد حسین بهرامیان
۲- مهدی اخوان ثالث
-----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
از این به بعد برای خودم اول و بعد همه دوستام معنی آیه ها رو می نویسم ...هرچند که معنی واقعی شو نرسونه!!
پی نوشت ۲:
راست می گن ! اول باید برم حرف زدن یاد بگیرم ...
باشه یاد می گیرم ... یاد می گیرم مردم دار و موقعیت شناس باشم ...اما هیچ وقت دو رنگی یاد نمی گیرم ... اینو مطمئن باشید!
امروز منوچهر آتشی رفت .
اينو از اون ور دنيا با يه کوه اندوه گفتند به منی که نشستم تو ايران خالی از خبر !!!
و چقدر آدم دردش می گيره از شنيدن اين حرفا :
به خاطر شدن شاملو
در اين باغ كوچك چرا
چرا صداي تبر قطع نمي شود چرا صداي افتادن ؟
تا كي به سوگ سروها بنشينيم تا كي به سوگ صنوبرها
در اين باغ كوچك مگر چند سرو صنوبر هست
كه دندان برنده ي تبر از شكستنشان سير نمي شود ؟
ديري نيست همين جا
سه سرو فروغلتيده داشتيم
غزاله ، مختاري ، پوينده
چرا دوباره صداي تير ، پس چرا ؟
پريروز گلشيري
ديروز رحماني
امروز احمد شاملو يعني هفتاد سال شعر مجسم
تا كي ، پس تا كي
اين سروهاي زنده اين بانوان فرخنده مريم ، سيما ، فرزانه ، آيدا
در سوگ سروهاي خفته سياه بپوشند
و دل هاي صنوبريشان را
در اشك داغ به گرسنه ي ابدي ، خاك بچشانند
بس نيست ، نيست ديگر مگر چند سرو صنوبر ؟
دندانت بشكند تبر
احشايت بپوسد خاك ! خاك خاك بر سر
اما صداي تبر قطع نمي شود
در خواب و بيداري صداي تبر قطع نمي شود
و باغ كوچك ما مي لرزد در خويش و مي گريد در خويش
کاش شاعر بودم منم واسه تو می نوشتم آتشی
۱
عشق یعنی چی؟
یعنی تا کجا؟
یعنی گذشتن از چی؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
۲
By believing passionately in something that still does not exist, we create it. The nonexistent is whatever we have not sufficiently desired
۲َ
می پرسه تو به جدایی فکر کردی؟ می گه آره ...
می گه باید یه Fragment ی رو از یه کتاب بخونم برات .. کتاب کلیدرش رو باز می کنه و از عباس جان و کربلایی خداداد میخونه ... یعنی از همون لحظه که اندیشه اش در تو بوجود آمده اون امر به وقوع پیوسته.
... وسط گریه هاش گفت : تو منو زورکی می خوای ............
---------------------------------------------------------------------------------------------
۳
من می خواستم تمام عاشقانه هام با تو باشه
فقط فقط با تو
من تموم شعر های عاشقانه رو واسه تو خونده بودم ... نخونده بودم ؟
حقم نبود رهام کنی ...
مهمونی ات داره تموم می شه ... من هم که مثل همیشه بی دعوت سرم رو انداختم زیر و اومدم ... داخل که راهم ندادید ... مثل همیشه همینجا دم در نشستم ... حالا هم که تموم می شه مثل همیشه همه با دست پر برمیگردند و من با دل پر !
ای خدا ‼ این نابودی که حالا رو ازش برگردونی همونه که داد می زد: ” می دونم می خوای لهم کنی ...زیر پاهات لهم کن فقط ... فقط ایمانمو تو دستات نگه دار ...ایمانمو حفظ کن. “
بای ذنب؟؟؟؟
اونی که میون اهل جهنم شیون می کرد ...داد می زد...گریه می کرد و صدات میزد : این کنت یا ولی المؤمنین مرده خدا ... تو کشتیش ...
بای ذنب قتلت ؟
حالا تو دل جهنم منم ... نگاه کن این منم که می گم
هل مِن مّزید ؟؟؟
این منم که می گم :
هل مِن مّزید ؟؟؟
به من بازگرد.
به من بازگرد.
به من بازگرد.
این دفعه تو به من بازگرد .
وگرنه
جهنمو خالی کن ...
این منم که دارم می یام .
خدایا تا آخر این مهمونی اگه به من برنگشتی ...
نا امید می شم ...
و من ینقط من رحمة ربّه الا الضّالون
خدای من
الی عبدک فارغب !!!
از مسجد که برگشتیم به بابا گفتم اگه تو گاو پرست بودی من الان دَم دُم گاو داشتم گریه می کردم و دعا می خوندم.
قرص ها رو ریختم رو میز و به دکتر گفتم من بدون این قرص ها هم معتاد هستم آقای دکتر ! گاهی اوقات درد های جسمی درد های روح رو کاهش می دهند.
به کسی که دوستم داشت گفتم نمی تونم
و روبروی خدا ایستادم و گفتم نمی خوای منو ؟ می دونم که بهتر از منم پیدا می کنی اما تو پشیمون می شی نه من !!!!
و بالای تمام نوشته هام نوشتم : به نام خودم !!!
به تمام آینه های دور تا دور مغازه نگاه کردم دستمو گذاشتم رو شقیقه هام و پرسیدم کدوم یک از اینا منم ؟؟؟
و حالا
تنهای تنهای تنهای تنها ...موندم با مردی که وقتی بی تاب بی تاب برام گریه می کنه نمی دونم مسته یا عاشقه !!!
اعتراف – بخش سوم
هشت دور طواف کرده ام ... و حالا باید نماز بگزارم پشت مقام ابراهیم و رو به این سنگ همیشگی ... آن هم از این نزدیک ِ نزدیک ! نگاهش می کنم ... اما نمی بینمش ... نیت می کنم ... الله اکبر .... تو بزرگترینی ... از همه بزرگتر!
و چه دروغ بزرگی!
الله اکبر اما از خودم برای تو نگذشته ام .
الله اکبر اما چه فخر ها که نفروخته ام ... چه تکبر ها که نورزیده ام.
الله اکبر اما از چه چیز هایی ، چه کسانی که نهراسیده ام .
الله اکبر اما گاهی چه بزرگ می آید بر من بیدار شدن از خواب نوشین بامداد .
الله اکبر اما نماز بعد از کلاس ... بعد از درس ... بعد از غذا ... بعد از فیلم.
الله اکبر اما قرآن بعد از chat - تازه اگر خوابم نیاید-
الله اکبر اما یا حضرت ِ ..... دستم به دامنت !!!
الله اکبر اما آقای X معاون وزیر، سفارشمان را در فلان شرکت می کند.
الله اکبر اما ....
اما هایش یکی دو تا که نیست !!!
چه حقیرم ... چه کوچکم ... هیچم ... هیچم خدایا ... اما چه دروغ های بزرگی در نماز هایم گفته ام .
از من بگذر خدایا ... از من بگذر ... از نماز هایم بگذر ... به خاطرشان رو برنگردان ... از من رو برنگردان این دروغ ها را که می گویم ... از من رو برنگردان خدایا ... خدایم ... مهربانم ... مولایم ... توبه ! از همه نمازهایم توبه !!!
بچه ها یک جا جمع شده اند ... قرار است با هم برویم صفا و مروه ! اندیشه این هشت دور طواف سخت پریشانم کرده ... اذیتم می کند ... به روحانی می گویم ... او خودش هم سخت آشفته است ... ناخن پای یکی از خواهران یا برادرانمان! پای همسرش را که مُعینه کاروان است زخمی کرده. ( مُعینه، همان آخوند است بدون عبا و عمامه و از جنس زن ... که موقع استراحت به اتاق ها می آید و می گوید جلوی من وضو بگیر و نماز بخوان ببینم درست می خوانی یا نه ... و بعد باید اسم مرجع تقلیدت را بگویی تا بنویسند در نامه اعمالت ... و اگر هم نداری که وای بر روزگارت !)
رو به من با خشم می گوید باطل است خانم! من کی گفته ام یک دور اضافی بزنید ... گفته ام برگردید سر جای اولتان از آنجا ...
پشت می کنم به او و رو به کعبه، مبطلات احرام را مرور می کنم که اگر تنفر جزءشان نیست، از روحانی مان متنفر باشم ... نیست! پس خیلی هم متنفرم ...
دوباره طواف می کنم ... به سختی و کاملاً جسمانی ... خبری از روحم نیست ... انگار که هیچ وقت نبوده است ... و چقدر این سُبحانک لا اله اِلّا انت، انّی کُنت مِن الظّالمین را تکرار می کنم ... سینه ام دارد از این درد و بغض می ترکد ... اما حتی یک قطره اشک هم نمی بارد که راحتم کند .
انگار سنگ شده ام ... باز هم به سنگ ... اِنّ مِن الحجارة لما یتفجّر مِنه الانهار و اِنّ مِنها لما یشّقّقُ فیخرجُ مِنه الماء و اِنّ لما یهبطُ مِن خشیة الله ... وای بر من که سخت تر از سنگ شده ام.
7 دور که تمام شد ... دیگر متنفر هم نیستم ... فقط حیرانم ... حیران ِ حیران.
باز پشت مقام ابراهیم و آغاز می کنم با همان دروغ ... این ابراهیم چقدر صدیق است ... الله اکبر که می گوید از پسرش هم می گذرد. اما من از هیچ برایت نگذشته ام ... از هیچ ... همین است که او خلیل است ( اتخذ الله ابراهیم خلیلا ) و من، ظلوم ! از من بگذر خدایا ... از من بگذر به خاطر سنگ بودنم ... او اشّد قسوه ... از من بگذر به خاطر ظلم هایم .
نمازم را می خوانم روبروی همان سنگ! و بلند می شوم ... نمی دانم کجا هستم و کجا باید بروم ... گفته اند مستحب است بعد از طواف از آب زمزم بنوشند ... پیدایش می کنم و می نوشم ... گوارا نیست !
باید بروم صفا و مروه ... اما نمی دانم از کجا ... گم شده ام ... در خانه خدا گم شده ام ... از خودم ... از خدا گم شده ام ... مدام از خودم می پرسم چه بر سرم آمده ... هیچ پاسخی به گوش نمی رسد ! نه به گوش ... نه به چشم ... نه به قلب ... اما نکند می آید و من نمی فهمم ( سَواءٌ عَلیهم ءَاَنذَرتهم اَم لَم تُنذِرهم، لا یومِنون) ... مگر می شود آسمان اینجا پر از پاسخ و نشانه و وحی نباشد ؟ هراسان بر قلبم، گوشم، چشمم دست می گذارم ببینم مُهر است ؟؟؟ نکند پرده پوشانده باشی (خَتَمَ الله علی قُلوبِهِم و علی سَمعِهِم و علی اَبصارِهِم غِشاوَه )
سراغ صفا را می گیرم، نشانم می دهند ... به سالن وارد می شوم ... تا همین یک ماه پیش حتی نمی دانستم که سر پوشیده است ... فکر می کردم مثل هاجر، زیر آفتاب، بین دو کوه ! هروله باید کرد. اما این طور نیست ... نه از آفتاب خبری هست، نه از کوه، نه هاجر، نه اسماعیل ...
حاجی ها از سمت چپ می آیند ... روی چه حسابی – نمی دانم – گمان می کنم صفا باید این دست چپی باشد ... خلاف جهت رود سپید می روم تا آن بالا ... روی سنگ فرش های سفید، کمی از سنگ کوه پیداست ... روی سنگ ها می ایستم و شروع می کنم ... و دلم، غایب است .
نرسیده به کوه مقابل، تازه می فهمم که این صفاست و دور را از مروه شروع کرده ام ... باز هم اشتباه! در صفا می ایستم ... مبدأ اینجاست.
فرو می پاشم ... بر خود ویران می شوم ... در درونم دست و پا می زنم و فروتر می روم ... نمی توانم ... دیگر نمی توانم ... از عهده ام خارج است ... خدایا تمامش کن ... مگر نگفته بودم که هنوز کوچکم برای این سفر ؟ مگر نگفته بودم باید آماده شد و بعد حج کرد ؟ مگر نگفته بودم استطاعت که فقط مالی نیست ... باید شعور حج داشته باشی ... مگر نگفتم که من ندارم! چرا آوردی ام ؟؟؟ چرا گوش کشان آوردی ام ؟؟؟ دیگر نمی توانم ... تمامش کن خدایا ... تمامش کن .
اذان صبح را می گویند ... و می روم که اولین نماز روزانه ام را در این شهر، شانه به شانه این همه قطره سپید بخوانم ... قطرات سپید گرداب می شوند گرد سنگِ سیاه ... سکوت ِ کامل برقرار می شود ... الله اکبر! آغاز می کنند در سکوت. تنها امام می خواند و چه دلنشین می خواند ...
اين هم به روز رسانی
:
بدون شرح

![]()

آخر نشد که ما خودمون رو قاطی نکنيم!!!!!
اين پست رو چند روز ديگه که بخش سوم اعتراف هام آماده شد ... حذف نمی کنم ... اين چيزا به ما آمده!
اعتراف ـ بخش دوم
به سجده می روم ...و 3 آرزوی مستجاب !!! که چند ماه است - خیر سرم - آماده شان کرده ام و چه نقشه ها که برای این سجده نکشیده ام ...اما حالا ، حالا که باید بگویمشان، یادم نیست! یادم نیست! هیچ سخنی نمی توانم بگویم .100درصد CPU مشغوله و هرProcess جستجویی که وارد می کنم در صف انتظار Waiting می خورد! 3 تا دعا... یادم نمی آید !
از دل نمی آید ... ولی نفس ِ حریص ِطمع کار می اندیشد که مگر می شود این3 را از دست داد ؟؟؟...پیشانی را نمی توانم از زمین بردارم. هیچ دستوری نمی رسد تا زمانی که 3 تیتر درشت ِ خوب ِ مردم پسند ! از حافظه پیدا می کند. از دل نمی آید اما بر زبان جاری می شود و تمام ! بلند شو از سجده !
سر از سجده بر داشته ام، بدون اینکه تو را یاد کنم !
هر چه نگاه می کنم از بچه های کاروان کسی را نمی بینم. جدا شده ام از جمع ! رها شده ام . استجابت به این سرعت خدا ؟؟؟؟
خودم را به سمت خیل طواف کننده می کشانم ...حتی نمی ایستم یک دل سیر نگاهش کنم! انگار نه انگار که مدتها شوق و حسرت این لحظه را باریده ام ...
خط قهوه ای پیدا می شود ... می ایستم. الله اکبر و راه می افتم ...طواف می کنم اما دلم غایب است !
از این طواف خوشم نمی آید...از این همه در کنار هم بودن ! راست می گویند این هم مثل بقیه احکام اسلام، اجتماعی است ... همه با هم و در کنار هم ... مثل نماز! اما من در همه معاشقه هایم با تو تنها بوده ام.
نه! نه! ....یادم باشد که عهد کرده ام از عشق و عشق بازی حرفی به میان نیاورم ...عهد کرده ام تنها بنده باشم و بندگی کنم وکان عهد الله مسئولا... فقط بنده ...مرا چه به آن حرفها !!!
باز هم به نماز... شانه با شانه ات مرد که نایستاده !!! چقدر این طواف سخت است ...
و هزار بار گفته اند و شنیده ام که اینجا تنها جاییست که وقتی محرمی، با همه خواهر و برادری و هیچ کس نا محرم نیست...اما مگر به گوش دل فرو می شود؟؟؟ مگر می فهمم ؟ مگر می توانم ؟؟؟ خب برادر سنی - جان مادرت - تو هم مثل مرد های محجوب ما این کتف و شانه و دست راستت را هم بپوشان !
در کتاب اخبار مکه نوشته اند" پیش از اسلام مردم برهنه مادر زاد طواف خانه خدا می کردند !!! و اگر کسی با لباس طواف می کرد و دیگران می دیدند، او را می زدند و لباسش را از تنش بیرون می آوردند."... وای جهالت تا کجا آخر؟؟؟... و خدایا واقعا شکرت. و هزار بار درود و سلام بر حضرت عبد المطلب که توانست بر تن این قوم حداقل این حوله را بپوشاند!!! (البته تا سالها بعد (سال 9 بعد ازهجرت) که پیامبر، حضرت علی را به مکه فرستاد تا ابلاغ کند، بعد از این کسی حق ندارد برهنه طواف کند، هنوز بودند کسانی که ....).
همه برادرند...و این که من شانه به شانه تو ، فشرده به تو ! طواف می کنم گناه نیست ...اما دارد مرا نابود می کند ...در قبض کاملم هنگام طواف، مچاله و تا شده در خود ... نتوانسته ام به خود قبولانم ... ما را چنان آموخته اند - به گمانم از ازل - که با خونمان و روحمان عجین شده است.
طواف می کنم در قبض کامل ...و آن دعا های شوط بدون ترجمه را - خوشبختانه - نمی دانم در کجا گم کرده ام .درونم غوغا به پاست، یک لحظه خاموش نیستم، اما نمی دانم چه می گویم.
فشار جمعیت به جلو می راندم ... چند گامی بی اختیار برداشته ام ... و روحانی هم بارها گفته است اگر بی اختیار گامی بر داشتید، باید بر گردید سر همان نقطه ! و دوباره به اختیار! مسیر را طی کنید. ( اما من کجایش را به اختیار و به خود چرخیده ام ؟ عنان اختیارم، آگاهی ام، هوشم، حواسم، عنان همه را از دست داده ام .) باز گشت که از میان این سیل غیر ممکن است، اما لطف کرده اند و راه دیگری نیز آموخته اند !" این دور را نا دیده بگیرید و یک دور اضافه تر بچرخید!!!!!"
و من 8 دور طواف کردم ... از کدام "من" حرف می زنم ؟ "من" تشکیل شده است از دل و احساسات، فکر و تعقلات، چشم و گوش و هوش و ... و غیره ! ... و از من فقط این "غیره " طواف کرد ... آن هم 8 دور ! و گردنم چقدر درد می کند ... و شانه هایم ... از آن قبض که دچارش بودم (هنوز هم یادم که می افتد، ناخودآگاه آنقدر کوچک و مچاله می شوم که تمام عضلاتم درد می گیرد.) و از ترس این که مبادا شانه چپم از سمت کعبه به سمت دیگری متمایل شود ... که روحانی گفته اند طواف باطل است !!!!!!!!
از یاد خاطره این طواف، چقدر عصبی می شوم. می خواهم بدانم کجای فرایض دینی ات، اینگونه اطاعت کور کورانه محض کرده ای ؟ چه بر تو می گذشت که صم بکم عمی فهم لا یعقلون ، ربات برنامه ریزی شده کتابچه های بی رنگ و خالی از احساس آخوندی شده بودی ؟ چقدر در گوشت خوانده بودند ؟؟؟ بگذار از دید اینان باطل باشد، مثل تمام نماز هایت!
و چقدر این " ض " ِ مغضوب و الضالین را در گوشم خوانده اند تا بگونه صحیحی که می فرمایند واجب است تلفظ ش کنم، که اگر نشود نماز هم باطل است !!! در کدام مقام ایستاده اند که می گویند کی نماز باطل است و کی مقبول ؟؟؟ نمی شود ! آن طور که شما می خواهید، زبانم پشت ششمین و هفتمین دندان ِ سمت ِ چپ ِ پایینم گیر نمی کند که بعد جدا شود و از داخل به لپ ِ کنار ِ دندان ِپنجم بالا بخورد ! و یک صدای " ض"ِ مخصوص از آن بیرون بیاید که خدا فقط منتظر شنیدن آن است ! ... یکی از امام جماعت های یکی از مساجد معروف شیراز، این "والضالین "را 3-4 بار تکرار می کرد تا "ض" درست تلفظ شود !!! و نماز پشت سر ایشان، نه تنها صحیح و فریضه است، بلکه دریست از درهای بهشت!!!! و در مسجدالحرام و مسجد پیامبر نماز جماعت - که با آن صوت ملکوتی خوانده می شود - صحیح نیست ... باید اعاده اش کنید!!!
به چه بهایی ؟ فکر می کنی دوباره تکرار می شود ؟؟؟ فکر می کنی دوباره آن شب بر می گردد؟؟؟ فکر می کنی باز می شود بر گشت و دوباره ...- نه ! دوباره نه ! که از اول - در همان نقطه ایستاد و متفاوت شروع کرد، که حالا تازه می گویی ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا ؟؟؟؟
لعنت بر تو ِ آن لحظه ها ...لعنت بر کوری ات، بر کر بودنت ... که همه چیز آن لحظه ها آیه و نشانه بود که تو را باز پس گیرد به سوی مقصدت (چه می گویم، به سوی مبدا ...نه... راه هم که اوست ... پس من کجا جا مانده بودم...در کدام کوره راه که این قدر دوربودم؟؟؟ ).
خلق را تقلیدشان بر باد داد... لعنت و صد لعنت بر این تقلید باد !!!
چقدر پریشان نوشته ام ... باز سر رشته اش را - چون همیشه !!- گم کرده ام .
اعتراف ـ بخش اول
رسیدیم مقابل در مسجدالحرام...از نیمه شب گذشته . اطراف حرم کثیفه...یه عده کنار دیوارا خوابیدند...دست فروش ها همه جا نشسته اند...اصلا قابل مقایسه با مسجد پیامبر نیست که تمیزی و پاکی و روشنی می بارید از تمام در و دیوارهاو سنگ ها و ستون هاش!... معماری و سنگ هاش به نظر خيلی قديمی می رسه ... به نويی و تميزی و قشنگی و هنر مندی مسجد پيامبر نيست ! با خودم می گم : تعجب نداره که ! آخه خدا از محمد(ص) خیلی قدیمی تره !
به دستور روحانی ایستادیم...مفاتیح های کوچک بدون ترجمه را باز کردیم و جمیعا چند صفحه عربی بلغور کردیم-بدون انکه حتی یک کلمه بفهمم-
تمام که شد ، روحانی گفت" این دره ، باب ملک فهد هست!!! از ماشین ها که پیاده می شوید از همین در واردشوید و از همین در هم بیایید بیرون...سوار ماشین های هتل خودمون می شوید.حواستون باشه اشتباهی سوار ماشین دیگه ای ..."چقدر حرف می زنه ! شنیدم که مستحبه از باب السلام وارد بشیم.توی ذهنم یه دور با ترس و واهمه مبطلات احرام رو مرور می کنم ...خیلی خوب اعتراض جزء شون نیست!! غر می زنم که چرا از باب السلام وارد نمی شویم ...اعتراض وارد نیست! گوشی هم بدهکار نیست ... و کس دیگری هم تمایل نشان نمی دهد.
( به مسجد پیامبر هم که رسیدیم از باب عمر ! رفتیم تو . دم در ایستادم و گفتم من از این دره نمی آیم تو . مگه دیگه در نیست ؟؟ اذان نماز صبح را می گویند ... و هر چه خانم می بینم از این در وارد می شوند...چاره ای نیست داخل می شوم و خود را سرزنش می کنم که این ها فقط اسم هست !فقط اسم! مهم آن چیزیست که در درون انتظار تو را می کشد ...و آنقدر روی مخ خودم کار می کنم که قانع می شوم ...اما روز بعد که باب علی را می بینم، آی می سوزم!)
کفش ها را پیش از گفتن روحانی بیرون آورده ام ...فاخلع نعلیک مرا پیش از این گفته اند.
می خواهم تنها باشم جدا از این جمع ...فقط از ذهنم می گذرد که تنهایی قسمت کن خدا! خلوت ...!
حیرت زده و پریشان و آشفته ام ...نمی توانم گفتگوی درونی ام را خاموش کنم. یادم نیست چه باید بگویم...یادم نیست برای خودم رب ادخلنی مدخل صدق بگویم...سرم پایین است، پایین پایین و هیچ چیز نمی بینم ...هیچ چیز جز پله ها ...هر آن نزدیک است با صورت به زمین بخورم...حالم خوب نیست ... دارم می میرم.
چیزی پایین می کشدت نیرویی فرا تر از جاذبه نیوتن!... و تا آن پایین نرسیده ای نباید سرت را بالا بیاوری... فقط از آن پایین باید نگاهش کنی ... گردنم به شدت درد می کند... کسی طوق گِردش انداخته و پایین می کشدش!کسی هست که به زور و به شوق سرم را بالا می آورد که نگاه کنم... با اشتیاقی شدید به انجام نباید! و من به زیر انداخته امش!
وای چقدر کلمه کم داریم...چقدر دایره لغات محدود است، چقدر حقیر است!...چطور می شود شرح داد که چه ها گذشت در آن چندین ثانیه!!! چطور می شود بیانش کرد... نمی توانم ...نمی توانم این همه را تنهای تنها نگاه دارم...از سنگینی اش دلم دارد می ترکد ...کلمه نمی شود کلمه نمی شود ... تا کی فقط حس آن لحظه ها را گریه کنم ؟؟؟ گریه درمانم نمی کند...شانه هایم شکسته خدایا زیر سنگینی اش! ...دلم را ...دلم را ... خدایا!
رسیدم جایی که انگار پایین بود...صدای تلپ تلپ به سجده افتادن مردم می آمد! پس موقعش رسید؟؟؟
سرم را بالا می آورم...هنوز خوب ِ خوب ندیدمش که سجده می روم...نه به خاطر این که هزار بار در گوشم خوانده اند...بیش از این نمی توانم ... نمی توانم ببینمش...این ظرف کوچک تا همین جا که رسیده، پر شده...تابش را ندارم. می ترکم... جعله دکّا...من گفتم به خانه می روم که صاحبخانه ببینم؟؟؟!!!... نه خدایا نه ! نه ! سبحانک تبت الیک... منو چه به این حرفا ...غلط کردم خدایا...جا ندارم ...بیش تر از این جا ندارم...
خدایا ... می میرم از دلتنگی ...دلم یه ذره شده واسه همون سنگ! واسه همون سنگی که فقط سنگ نشانیست که ره گم نشود!!!
دیگه نمی تونم ! بقیه اش رو بعدا اعتراف می کنم !
و مَن یَقنُطُ مِن رَّحمَة رَبّه اِلاّ الضّالُّون
اِلاّ الضّالُّون
اِلاّ الضّالُّون
نَجنی ...نَجنی...نَجنی...نَجنی...نَجنی...نَجنی...نَجنی.
_ وَعدَاً عَلَینا اِنّا کُنّا فاعِلین!
_ اِنَّک لا تُخلِفُ المیعاد
لا تُخلِفُ المیعاد
لا تُخلِفُ المیعاد.
بایزید بزرگ تر است یا محمد
میلاد پیامبر مهربان مبارک شمس الدین از مولانا پرسید : بایزید بزرگ تر است یا محمد (ص) ؟ مولانا گفت : این چه سوال باشد ، محمد خاتم پیغمبران است ، او را با ابو یزید چه نسبت ؟ شمس الدین گفت: پس چرا محمد (ص) می گوید : "ما عرفناک حقّ معرفتک" و با یزید گفت : "سبحانی ما اعظم شأنی"؟ شمس الدین گفت : ابا یزید را تشنگی از جرعه ساکنی شد و دم از سیرابی زد ، و کوزه ادراک او از آن مقدار پر شد و آن نور به قدر روزن خانه او بود . اما حضرت مصطفی را استسقای عظیم بود و تشنگی در تشنگی . و سینه مبارکش به شرح "الم نشرح لک صدرک " ، "ارض الله واسعه " گشته بود ، لاجرم دم از تشنگی می زد و هر روز در استدعای قربت زیادتی بود . و از این دو دعوی، دعوی مصطفی عظیم است ، از بهر آنکه چون بایزید به حق رسید ، خود را پر دید و بیشتر نظر نکرد ، اما مصطفی هر روز بیشتر می دید و پیش تر می رفت ، انوار عظمت و قدرت و حکومت حق را یوماً بیوم و ساعة ً بعد ساعة ٍ ، زیاده می دید ، از این روی "ما عرفناک حقّ معرفتک " می گفت . مولانا از هیبت این جواب بیافتاد و از هوش برفت .
سر این هزار و یک راه ، پشت این همه چراغ و خط قرمز که واسه خودم کشیدم ، آهسته میاد و می پرسه فانوس می خواهید؟؟
جا می خورم [ و سکوت] . میگه این یعنی چی می خواهید یا نه ...
میگم بستگی به فانوسش داره !!!
اصرار می کنه می خوای یا نه؟؟؟
خوب یادم هست اولین شبی که رفتیم ارگ کریم خان [ميراث فرهنگی، تازه بارعام داده بود ! ] اونجا هیچ کس نبود، هیچ چیز نبود ، جز قشنگی نور فانوس ها که حیاط خالی قصر !!!! کریم خان رو روشن می کرد . و من اونجا ایستادم و اشک ریختم از حس حضور خدا .
میگم آره!
* * *
فانوسو میارم تو اتاق ... و تا می تونم حرف می زنم و درد دل می کنم از راه، از بیراهه، از کوره راه های تاریک ، از مترسک های بی نشانه میون راه و از گم شدن و خونه شوکولاتی و اسارت !!! و از اینکه وقتی آزاد هم می شی باز همون راهه ، همون بیراهه ها همون کوره راه های تاریک و...
وقتی به خودم میام که فانوس داره خاموش می شه و نماز هم ...
باز هم همه اش تقصیر منه!!!
دستپاچه وضو می گیرم ...
و باز کلمات هميشگی رو تکرار می کنم بدون اینکه بفهمم!
تموم که می شه، تازه می رسم به پیشگاه تو
میگم اصلا من کور فانوس می خواستم چه کار؟؟؟
میگی برای اینکه هنوز باورت نشده که چه تاریک، چه روشن، من می بینمت(۱) !!!
میگم...
می خوام بگم ...ولی ...این بغض لعنتی نه کلمه میشه نه اشک.
* * *
بر می گردم سر همون هزار و یک راه و پشت همون چراغ ها و خط قرمزها که واسه خودم کشیدم
فانوسو می گذارم سر جاش
بی هیچ کلمه ای!
* * *
تو اتاق تاریک تاریک، می ایستم جلوی آینه ای که صورتش پیدا نیست و می گم
با فانوس دنبال خورشید نمی گردند خانم!!!!
بغض آینه می ترکه
و باز من می مونم و راه و بیراهه و کوره راه های تاریک و مترسک هایی که ....
__________________________________
(۱) الم يعلم بان الله يری
نقل است که شخصی تهیه سفر حجاز دیده بود که بدان سوی رود . از وبلاگ پله پله تا ملاقات خدا کی می دونه از این خمار مستی ... از این بدمستی * ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری (حج ۲ )
شیخ بدو گفت : در این سفر که برخاطر گذرانده ای چه قصد کردی ؟
مرد پاسخ داد : حق را می طلبم .
شیخ گفت: خدای خراسان کجاست که به حجاز می باید شد؟
رسول خدا فرمود : طلب کنید علم را ، اگر به چین باید شدن ،
نگفت طلب خدای کنید در حجاز. "
کتاب نورالعلوم ، در وصف احوالات شیخ ابوالحسن خرقانی
← صفحه بعد
نظرات ()


